جهان روستاییِ مردمان شهری مطلب ویژه

 روستا دیگر به آن معنایی که در عصر کشاورزی بود، در جهان وجود ندارد و در ایران هم آرام آرام در حال ورافتادن است؛ اما انسان هنوز هم نیاز به غذا و تامین مایحتاج طبیعی خودش دارد.

هفته نامه کرگدن - سید جواد میری: پیش از آن که بحث درباره روستا، مهاجرت روستانشینان و فرهنگ روستانشینی را باز کنم، بی مناسبت نیست که به جاده بپردازم. چندی پیش درباره جاده مطالعه می کردم و این که جاده از منظر جامعه شناختی چگونه تفسیر می شود. به موضوعی برخوردم که دکتر شریعتی به گمانم در سال 1348 در درس گفتارهایش درباره بازشناسی هویت ایرانی- اسلامی می گوید.

او موضوعی را مطرح می کند که با این بحث رابطه دارد. می گوید: «مثلا اگر یک ده هندی را ظرف ده، پانزده سال اخیر بتوانیم مطالعه کنیم و بشناسیم، می توانیم حدس بزنیم که کشور هند در این مدت چه تغییراتی کرده است. اکنون این مطالعه را در کشور خود نیز می توانیم انجام دهیم. بدین صورت که یک ده را که در کنار جاده نیست، انتخاب کنیم، زیرا زمان از طریق جاده به ده سرایت می کند. جاده ها دو گونه اند. جاده های معنوی چون روزنامه و رادیو [حالا بیایید تا امروز که می شود اینترنت و ...] بعد جاده های مادی. البته جاده مادی مقدم است زیرا البته باید جاده مادی به وجود بیاید و جاده های معنوی همیشه بعد از جاده های مادی رشد می کنند.
 
 جهان روستاییِ مردمان شهری
 

این است که اصولا جاده مسیری است که زمان در آن حرکت می کند و از کنار هر دهی که می گذرد، روح زمان را وارد آن می کند. این است که می توان دهات ایران را به این صورت تقسیم کرد. دهاتی محصور به کوهستان و دهاتی که در کنار جاده اصلی قرار دارند و دهاتی که در کنار جاده فرعی هستند. این چهار مقوله از یکدیگر جدا هستند و اصولا چهار نوع ایرانی را می توان در آن مشاهده نمود.»

دکتر شریعتی مثالی هم می زند. می گوید: «دهی که از جاده دور است و مثلا بشکه نفت به آن وارد نمی شود، با دهی که در کنار جاده مثلا تهران- مشهد قرار دارد، از هر لحاظ متفاوت است.»

حال نکته این جاست که از چه وقتی این تغییر و تحولات از روستا به شهر در ایران و در این خیل وسیع شروع شد. من فکر می کنم اگر بخواهیم یک نقطه آغازین برایش در دوران معاصر قائل شویم، از همان موقعی است که نطفه نفت در ایران زده شد و بعد برایش راه کشیدند. این راه بعضی وقت ها از وسط روستایی رد شد یا از وسط منطقه ای که ممکن بود محل عبور کوچ عشایر باشد و آن ها مجبور شدند مسیر خود را عوض کنند و زمانی گسترش پیدا کرد که راه آهن در ایران شکل گرفت. پس از این اتفاقات آرام آرام راه ها و جاده ها در ایران بسط پیدا کردند. اما واقعا چرا راه ها تغییر کردند و چه اتفاقی افتاد؟

همه چیز از لیورپول شروع شد

شما می بینید که تقریبا از قرن هجدهم به بعد میلادی در جهان یک اتفاقی می افتد و آن اتفاق از قضا در شهر کوچکی مثل لیورپول در انگلستان به وقوع می پیوندد، ولی بعدا این مدل از تکنولوژی و انقلاب، جهان را تحت تاثیر خودش قرار می دهد و ما از آن به عنوان انقلاب صنعتی یاد می کنیم.
 
 جهان روستاییِ مردمان شهری
 

این انقلاب صنعتی باعث می شود مناسبات اقتصادی و نقل و انتقال کالا و انرژی ای که برای این نقل و انتقال استفاده می شود، مدل های متفاوتی پیدا کند. اگر در گذشته اسب و شتر بوده، مدلش تغییر می کند و فرم کشتی ها عوض می شود؛ راه های آبی و زمینی تغییر می کنند و مسیرهای اقتصادی متفاوت می شوند.

گفته می شود ما در طول دو، سه هزار سال مسیر راه ابریشم را داشتیم، ولی امروزه این راه معنایی ندارد، زیرا نقل و انتقال کالا دیگر به آن صورت اتفاق نمی افتد و جالب در مورد جاده ها این است که راه ها فقط مسیر نقل و انتقال کالای مادی یا مایحتاج افراد نبوده است، بلکه ایده ها هم در این راه ها منتقل می شده است.

وقتی انقلاب صنعتی در جهان  بسط پیدا می کند، ایران هم تحت تاثیر آن قرار می گیرد و آرام آرام بافت جمعیتی ایران و وضعیت نقل و انتقال کالا و محصولاتی که ایرانیان تولید یا مصرف می کردند، دسترسی به آن ها و تولید آن ها دگرگون می شود. با این دگرگونی بافت جمعیت شروع به تغییر می کند. شما به این ها تغییرات و تحولات جوی و اقلیمی و جغرافیایی را هم اضافه کنید. مخصوصا در فلات ایران و در این سی، چهل سال اخیر و بحران هایی که با آن ها مواجه شده ایم.
 
تغییرات اقلیمی باعث شدند که دیگر علت مهاجرت افراد با روستاییان این نباشد که دوست دارند در شهر زندگی کنند، بلکه از نظر فیزیکی عملا نمی توانند در روستا بمانند. نقل و انتقالات و مهاجرت های بی رویه، اکولوژی روستا و شهر و عشایر ار نیز بر هم زده است.

انقلاب و سیاستگذاری ها

اجازه بدهید این پرسش را مطرح کنیم که آیا انقلاب باعث تسریع روند مهاجرت روستاییان به شهرها شده است؟

برخلاف آن چیزی که گفته می شود، انقلاب پدیده ای نیست که در طول تاریخ بشر وجود داشته باشد. آن چیزی که در طول تاریخ وجود داشته، طغیان یا شورش بوده، اما این که چارچوب و ایدئولوژی وجود داشته باشد و طبقات اجتماعی به نوعی از آگاهی برسند و بعد آن آگاهی باعث شود که این ها برای تغییر و تحول جامعه دست به یک حرکتی بزنند- حالا حرکت مسلحانه یا حرکت هایی مثل نافرمانی مدنی- زاییده معادلات و مناسبات جامعه مدرن است. اما در مورد ایران فقط انقلاب مطرح نیست. جنبه های دیگری وجود دارد که مربوط به ساختار بعد از انقلاب می شود، مثل جنگ که باعث تغییر و تحولات بافت شهری و روستایی و منطقه ای ما شد.
 
 جهان روستاییِ مردمان شهری
 

وقتی جنگ در کشوری اتفاق بیفتد، اولین نتیجه اش پیش از این که نظامیان وارد جایی شوند و بخواهند تغییر و تحول نظامی بدهند، ایجاد مهاجر است. مهاجران جنگ زده ما در این دوران در شهرهای مختلف چون شیراز، اصفهان، تبریز، تهران و... ساکن شدند. بسیاری از مرزنشینان و روستایی ها و حتی شهری ها به دلیل جنگ مجبور به مهاجرت شدند و بافت شهری و روستایی و سنتی از هم گسیخته شد. این افراد وارد شهرهای دیگر شدند و تحولاتی در این شهرها ایجاد کردند مانند ازدواج ها و پیوندهای قومی یا شهری و روستایی و مسائلی از این دست.

حال عامل های سیاستگذارانه و عدم سیاستگذاری های صحیح و درست را هم مورد مداقه قرار دهیم. ببینیم در این چهل سال چه اتفاقی در جامعه ایران رخ داده است. مدرنیته و نقل و انتقال کالا، بسط پیدا کردن انقلاب صنعتی و اتفاق افتادن انقلاب های فراصنعتی و سپس دیجیتالایز شدن جهان سیستم روستاها را تغییر داده است.

امروزه در روستاها نیز امکان استفاده از اینترنت و ماهواره وجود دارد. در گذشته روستاییان با کسانی که در دامن طبیعت زندگی می کردند، با سیکل طبیعی زندگی می کردند. مثلا وقتی آفتاب می رفت، شمعی روشن می شد و غذایی می خوردند و می خوابیدند و پیش از طلوع آفتاب هم بیدار می شدند. در حال حاضر آن سیکل طبیعی به هم خورده است و وقتی سیلک به هم بخورد، باید ساختار روستا هم تغییر کند.
 
روستا دیگر به آن معنایی که در عصر کشاورزی بود، در جهان وجود ندارد و در ایران هم آرام آرام در حال ورافتادن است و از بین می رود؛ اما انسان هنوز هم نیاز به غذا و تامین مایحتاج طبیعی خودش دارد و نمی تواند این مایحتاج را وسط شهر تولید کند. باید مراکز و مناطقی باشد که در آن مناطق دامپروری و کشاورزی شود و این فعالیت مکانیزه شود و این مکانیزه شدن نسبت به جغرافیا و بافت بهینه شود و بعد هم برای قشر روستایی سودآور باشد. چون اگر قرار باشد زندگی شان رفاه پیدا نکند، با وجود این تغییرات و تحولاتی که در جهان ایجاد شده، در روستا ماندن دیگر جذابیتی ندارد.

این ها را در نظر بگیرید با همه سیاستگذاری ها و عدم سیاستگذاری های صحیحی که در این چهار دهه هم نسبت به زیست بوم ایرانی شده و این ها مجموعا تاثیرات مخربی بر توازن و تعادل زندگی شهری و روستایی گذاشته است. یکی از دلایل مهمش هم تمرکزگرایی در سیستم ایران است. تا جایی که به یاد دارم اوایل انقلاب، براساس آمارها می گفتند بین 28 تا 32 درصد جمعیت شهری داریم و نزدیک 70 درصد جمعیت روستایی. الان به جایی رسیده ایم که بین 28 تا 32 درصد جمعیت روستایی داریم و بقیه شهری هستند و جالب این که دیگر آن روستایی هم آن روستایی که در ذهن شماست، نیست.
 
جهان روستاییِ مردمان شهری

بینش شهری، بینش روستایی

حال لازم است این مسئله را بررسی کنیم که این به هم خوردن توازن جمعیت روستایی و شهری، چه تاثیری بر جامعه گذاشته و چه نتایجی را در پی داشته است؟ همان طور که پیش تر اشاره شد، در چهل سال اخیر بسیاری از مردم روستایی به شهرها آمدند و بسیاری کسانی که در شهرها بودند، یا به کشورهای دیگر مهاجرت کرده اند یا به حاشیه رانده شده اند و تجربه کسی که چهار، پنج نسل در شهر زندگی کرده و ارتباطات و شبکه ها و جهان بینی شهری پیدا کرده، یا به خارج از کشور منتقل شده یا بلااستفاده در حاشیه جامعه مانده است و کسانی که تازه از روستا آمده اند، پست های دولتی و مدیریتی گرفته اند.

حال باید ذائقه و جهان بینی این افراد منطبق بر زندگی شهری شود. با توجه به تحولات دنیا حتی این هم  کافی نیست، بلکه باید ذائقه و جهان بینی جهانی نیز داشته باشید، یعنی در عین حال که در لوکال زندگی می کنید، بتوانید گلوبال بیندیشید؛ جهانی بیندیشید و محلی رفتار کنید و یک دیالکتیک و دیالوگی برقرار باشد.

اما کسی که از روستا به شهر آمده و این عقبه شهری را ندارد، رویکرد و احساسات و چارچوب هایش در یک قالب گمن شافتی است. گمن شافت و گزل شافت دو مفهومی است که تونیس، جامعه شناس آلمانی، به کار می برد و معادلش را به گونه دیگری دوریکم استفاده می کند و می گوید جامعه مکانیکی و جامعه ارگانیکی.

جامعه مکانیکی همان جامعه سنتی است و جامعه ارگانیک، جامعه مدرن است. در جامعه گمن شافتی یا سنتی من باید به شما از نظر فردی اعتماد کنم و اگر شما خویشاوند یا از قوم و طایفه و ایل من باشید، آن اعتماد راحت تر اتفاق می افتد، ولی در جامعه گزل شافت یا جامعه ارگانیک این ارتباطات مبتنی بر اعتماد به معنی اعتماد خویشاوندی نیست.

شما زمانی از نظر من لوله کش خوبی هستید و می توانم اعتماد کنم و لوله کشی یک ساختمان را بهتان بسپارم که یک رزومه خیلی قوی داشته و در جاهای دیگری هم کار کرده و شایستگی خود را ثابت کرده باشید. کاری هم ندارم که از ده من هستید یا همشهری یا همزبان؛ ولی اتفاقی که در ایران و در سطح کلان شاهدش هستیم این است که قوتی کسی پستی دارد، با خودش چند نفر را می آورد که همه فامیل و خویشاوند او هستند و این اتفاق در کل ارکان مملکتی در حال رخ دادن است. چرا؟ زیرا کسانی که از روستا یا از شهرهای کوچک به شهر بزرگ آمده اند، آن بینش و ذهنیت روستایی خود را به همراه آورده اند.

بیایید فرض کنیم کسی در تهران یا لندن یا نیویورک به دنیا آمده باشد و وسط آن تغییر و تحولات اجتماعی و نقل و انتقال پول و ثروت و کالا و مناسبات و معادلات پیچیده جهانی به مدرسه برود و بزرگ شود، مطمئنا نوع نگرش او به مسائل مختلف، متفاوت خواهدبود. چون از روستاها و شهرهای کوچک به کلان شهرها آمده اند و شهری ها به حاشیه رانده شده یا به خارج از کشور رفته اند، ما شاهد گسستگی تجربه هستیم. تا تجربه ها جمع، نهادی و بعد سازماندهی شود و بتواند برای مدیریت بهینه جامعه از آن استفاده کرد، دوباره یک انقطاع اتفاق می افتد.
 
 جهان روستاییِ مردمان شهری
 

حالا این در تمدن ایرانی به گونه دیگری نیز مطرح است. این در طول تاریخ بارها برای ما اتفاق افتاده است؛ تا شهر می آمده شکل بگیرد، یکباره قومی آمده اند و وارد مرکز شده و قدرت را به دست گرفته اند. آخرینش هم ایل قاجار است. شما آقامحمدخان را از نظر تفکر و اندیشه با ناصرالدین شاه یا احمدشاه مقایسه کنید. درست است که از منظر قدرت سخت افزاری آقامحمدخان خیلی قوی تر از ناصرالدین شاه بوده و توانسته تمامیت ارضی را حفظ کند، ولی ناصرالدین شاه شاهی است که شعر می گوید، سفرنامه می نویسد، عکاسی و نقاشی می کند و دوست دارد اروپا را ببیند.
 
از یک منظری این ها را نقد می کنند، ولی واقعیت امر این است که پس از گذشت چند نسل آن ها تازه متوجه شده بودند که جهان را باید از کجا دید. تا قاجار می آید جهان را ببیند، سلسله قطع می شود و سلسله پهلوی روی کار می آید و این روند دوباره تکرار می شود. مادر حال گسست تجربه ها قرار گرفتیم و نتوانستیم تجربه های خودمان را نهادی و بعد سازماندهی کنیم. این را در نقل و انتقال و مهاجرت پی در پی روستاییان می بینیم و همین مسئله روی ادبیات، سینما، ساختار حقوقی، فهم ما از زندگی شهروندی و حتی روی فهم ما از دیگری نیز اثر گذاشته است.

ذهنیت روستایی به دلیل گمن شافت بودن، زمانی می تواند به تو اعتماد کند که خویشاوندش باشی. غریبه معنا دارد. آدم حرف خودش را به غریبه نمی زند. این ذهنیت روستایی وقتی در داخل شهر می آید و به جهان گلوبال و دنیای جهانی شده نگاه می کند، حالت پارانویا و توهم دارد. همیشه فکر می کند که می خواهند سرش کلاه بگذارند و در حقش اجحاف می شود.

البته واضح است که در روابط بین الملل اصلا بحث بر سر اعتماد بین دولت ها نیست. آن ها نمی توانند به هم اعتماد کنند و هر کسی باید منافع خودش را حفظ کند، ولی این ذهنیتی که در جریان غالب ذهن اجتماعی ایرانیان وجود دارد، ریشه در بینش و رویکرد روستایی دارد که همیشه فکر می کند در خطر است و نمی تواند به کسی اعتماد کند.

عباراتی چون «ایران تنهاست و ایرانیان همیشه تنها بوده اند»، ریشه در همین باورها دارد. در حالی که اگر شما ذهنیت باز و ارگانیک داشته باشید، دنبال این می گردید که معادلات و مناسبات را بشناسید، بعد از آن خود را سوژه و فاعل شناسا می دانید و می گویید من موضعی دارم و از این موضع به جهان نگاه می کنم. همان قدر که موضع امریکایی در هندسه جهان مدرن مشروعیت دارد، موضع و مقام ایرانی و ژاپنی نیز مشروعیت دارد. از این زاویه است که به دنیا نگاه می کنید و آن جا که منافعتان باشد، مشارکت می کنید و آن جا که نباشد، ممانعت. و احساس این که می خواهند سرتان کلاه بگذارند، به شما دست نمی دهد.

چه باید کرد؟

حالا ما در وضعیت موجود و با این واقعیت ها چگونه می توانیم شیب آسیب ها را کاهش دهیم؟ یعنی الان چکار کنیم که به جای خویشاوندسالاری که منتج از ذهنیت روستایی است، آرام آرام جامعه را حرکت بدهیم به سمت یک جامعه ارگانیک و ذهنیت باز و مبتنی بر شایسته سالاری.

برای این تحول به نظرم نباید فقط منتظر اهل سیاست بود. در ایران ما نیازمند این هستیم که دو ساحت را تقویت کنیم. یکی عرصه عمومی است و دیگری لایه سیاستگذاری. برخلاف کسانی که می گویند روشنفکری به پایان رسیده، و نهیلیسم همه جا را گرفته و سوژه مرده، من نظر دیگری دارم. انگلیسی ها ضرب المثلی دارند که می گویند: «شاه مرده، زنده باد شاه.» من هم می گویم روشنفکر مرده و زنده باد روشنفکر.
 
 جهان روستاییِ مردمان شهری
 

اگر روشنفکر به یک معنا مرده، باید به معنای دیگر احیایش کنیم؛ عرصه عمومی را تقویت و تا می توانیم در این عرصه مشارکت کنیم. حالا به یمن وسایل ارتباط جمعی و جهان دیجیتالایز که ارتباطات را به گونه ای نزدیک ک رده، این کار ممکن است. از سویی، همان طور که اشاره شد، باید به تقویت لایه سیاستگذاری بپردازیم، نه لایه سیاستمداران.

عرصه سیاست در ایران خیلی گسترده شده و همه ابعاد زندگی روزمره ایرانیان را تحت تاثیر مخرب خود قرار داده است. ما باید سعی کنیم عرصه سیاستگذاری وسیع شود و بسط پیدا کند. افرادی که در عرصه سیاستگذاری هستند، از طرفی هم زبان قدرت را می فهمند و می توانند با قدرت چانه زنی کنند و هم نبض جامعه در دستشان است و یک چشمشان به عرصه عمومی است. مضاف بر این، ذهن هایی دارند که می تواند تدوین کند.

هرچقدر این عناصر تقویت شوند و عرصه عمومی فعال تر شود، امکان این که جلوی این شیب گرفته شود و ما آرام آرام به حالتی نرمال برگردیم که بتواند آینده مطلوب را ترسیم کند، بالاتر می رود. اگر به این لایه توجه نکنیم و عرصه عمومی را دائم تحت فشار بگذاریم که در حالت انقباض باشد، آینده روشنی را نمی بینم.

دیدگاه خود را بنویسید

نام و پیام خود را وارد نمایید

Top
We use cookies to improve our website. By continuing to use this website, you are giving consent to cookies being used. More details…